بی‌آرتی

امیر مومنیان
دوشنبه، 04 دی 96
داستان
اتوبوس بی‌آرتی

توی اتوبوس بی‌آرتی منتظر نشسته بودم. صبح سوت‌وکور و خلوتی برای اولین ایستگاه بی‌آرتی به نظر می‌اومد. همه صندلی‌ها پر شده بودن و دیگه کم‌کم موقع رفتن اتوبوس بود. همون لحظه یه پیرمرد عصاش رو به در زد و بلند گفت یا الله. معمولا کسایی که عجله دارن حاضر به سرپا وایستادن توی اتوبوس می‌شن، اما پیرمرد که به سختی از پله بالا اومده بود، به نظر نمی‌رسید که مقصدش جلسه نشست با مدیران بانک‌های مهم کشور درباره تصمیم‌گیری درباره بیت‌کوئین باشه.

طبق رسم نانوشته بخش مردونه مترو و اتوبوس، وقتی جا برای نشستن یه پیرمرد نیست، معمولا جوون‌ها مسابقه هر کی زودتر بلند بشه رو برگزار می‌کنن و برنده این مسابقه که جای خودش رو به پیرمرد داده، معمولا با نگاهی شبیه به نگاه فردین روبه‌روی پیرمرد وای‌میسته و چپ‌چپ به بقیه جوون‌های بازنده نگاه می‌کنه. اما امروز انگار مسابقه کنسل شده بود. جوون‌ها یا گرم صحبت بودن یا سرشون توی گوشی خودشون یا گوشی کناریشون بود. من هنوز اونقدر پیر نشده بودم که از انجام این مسابقه معاف بشم و از اون‌جایی که از اول ورود پیرمرد به اتوبوس کاملا توجه‌م جلب اون شده بود، پیرمرد با لبخندی حاصل از درماندگی نگاه خاصی به سمت پایین‌تنه من داشت. البته نه از اون نگاه‌ها. بیشتر منظور پیرمرد از نگاه به اون‌جا این بود که منتظر بلند شدنش بود. البته نه از اون بلند شدنا. بنظر من این وسط یه چیزی نادرست بود.

اون‌جا تازه ایستگاه اول بود و اتوبوس‌ها هر شش هفت دقیقه یک‌بار معمولا حرکت می‌کنن. چرا پیرمرد نباید دو دقیقه بیرون منتظر میموند تا اتوبوس بعدی بیاد؟ تازه متوجه دلیل بی‌توجی بقیه شده بودم. اما انگار نماینده همه اون‌ها من بودم و وظیفه من بود که این رو به پیرمرد حالی کنم. مدام داشتم با خودم مکالمه احتمالی رو با پیرمرد مرور میکردم. یکی از بهترین شروع‌ها، این بود که با لبخند بگم: حاجی اتوبوس بعدی الان میاد، بهتره بیرون وایستین تا بیاد. اما شت؛ در حالی که سرم رو به پایین بود و با صدای بلند گفتمش. قبل از اینکه به خودم بیام، متوجه نگاه ناراحت پیرمرد که داشت از سمت پایین‌تنه من به سمت صورت من می‌اومد شدم. مثل کسی که وسط کلاس دانشگاه گوزیده باشه به نظر میرسیدم. همه داشتن من رو نگاه می‌کردن. چطور جرئت کردی همچین کاری کنی پسره‌ی بی‌ادب؟ همون لحظه یکی از جوون‌ها سریع از جاش بلند شد به پیرمرد گفت: «پدر جان شما بفرمایید.» و پیرمرد فرمایید. در حالی که نگاه‌های «خاک بر سرت کنن» تحویل من و نگاه‌های «آفرین پسر خوب» به اون جوون تحویل داده می‌شد، اتوبوس همون لحظه حرکت کرد.

داشتم با خودم فکر می‌کردم کاش هیچی نگفته بودم. ولی دیگه دیر شده بود. دوست داشتم شرایط رو عوض کنم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که از جام بلند بشم از اون جوون خواهش کنم حالا که این لطف رو پیرمرد کرده، من هم جام رو بهش بدم تا ثواب حاصل رو تقسیم بر دو کنیم. حتی برای اینکه مطمئن بشم درخواستم رو قبول می‌کنه، حاضر بودم باقی‌مانده اعشاری این تقسیم رو به اون بدم. اتوبوس همون لحظه‌ای که از جام بلند شده بودم و داشتم این مکالمه رو با جوون مورد نظر انجام می‌دادم به ایستگاه دوم خودش رسید و راننده درب‌ها رو باز کرد. جوون یه نگاه سرتا پا به من انداخت و در جواب گفت: «من همین‌جا پیاده می‌شم» و من مات و مبهوت لطف اون نسبت به پیرمرد شدم. آه که چه کار سختی انجام داده بود. همش یه ایستگاه بود سفرش؟ چرا؟ اصلا گور پدر این چیزها. اصلا دیگه واسم مهم نیست بقیه چه فکری می‌کنن راجع بهم. برگشتم که بشینم سر جام، دیدم یه نوجوونی که حداقل ده سال از من کوچک‌تر بود، احتمالا از لای نرده‌ها یا از توی شیشه وارد شده بود و جای من نشسته بود. وقتی نگاهش کردم، جوری خودش رو به خواب زده بود که انگار چند ساعته که همونجا نشسته و خوابیده. با خودم گفتم اشکالی نداره. ولی داشت. نمی‌تونستم با خودم کنار بیام. با اون وضع باید تا ایستگاه آخر که مقصدم بود سرپا می‌بودم. رفتم وسط اتوبوس و با چشم‌هایی گریون بدون هدف به باسن پیرمرد اولی خیره شدم. یهو چشم‌های پیرمرد برق زد و با لبخند گفت: «خب منم همینو می‌گفتم دیگه ببم‌جان»