بی‌آرتی

دوشنبه، 04 دی 96
توی اتوبوس بی‌آرتی روی صندلی منتظر نشسته بودم. همه صندلی‌های دیگه پر شده بودن و دیگه کم‌کم موقع رفتن اتوبوس بود. بیرون اتوبوس هم یه صف که منتظر اوم

خب؟

شنبه، 23 اردیبهشت 96
در کافه نشسته بود و داشت فنجان چای را در دستش می‌گرداند. اوایل ماه تیر بود و گرمای هوا نسبت به بهار خیلی بیشتر شده بود و به همین خاطر، تحملش سخت‌تر

وب‌اپلیکیشن

سه‌شنبه، 17 اسفند 95
دستم رو زیر چونم گذاشته بودم و با چشم‌هایی که به زور باز نگهشون داشته بودم، به کنسول برازر خیره شده بودم. ایونت‌ها همه به درستی از سرور به من می‌رس

خواب

دوشنبه، 27 اردیبهشت 95
با یه کتاب قطور چند بار زد روی شونم. انقدر خوابم می‌اومد که اصلا توجهی بهش نکردم و ژاکتم رو کشیدم تا روی سرم، ولی دست‌بردار نبود. دوباره و این بار

ژن خودخواه

سه‌شنبه، 11 اسفند 94
چند سال پیش در یکی از روستاهای بابل، نگاه مردی به کتاب روی میزش خیره مانده بود. تازه مدرکش را گرفته بود و برای شروع، در یک درمانگاه شبانه‌روزی کار

آخر هفته

چهارشنبه، 23 دی 94
در سه‌شنبه آخر ماه شهریور سال 1389، در حالی که جواب آزمایش خونم را در دستم گرفته بودم داشتم با دکتر جر و بحث می‌کردم. دکترم از نتیجه آزمایش تشخیص د

احمق خودخواه

یک‌شنبه، 01 آذر 94
ساختمان ده طبقه ما آتش گرفته بود. طبقه اول به خاطر بازی‌گوشی نگار، دختربچه خردسالی که در خانه مانده بود و شیر گاز را باز گذاشته بود، آتش گرفته بود.

1984

پنج‌شنبه، 28 آبان 94
من صاحب یک بار (مشروب فروشی) کوچک در یکی از شهرهای کوچک آمریکا هستم. به جز شب‌های عید و مراسم‌های خاص که کمی اینجا شلوغ می‌شود، تعداد مشتری‌های دائ

مترو

سه‌شنبه، 26 آبان 94
در یکی از روزهای گرم آن سال و در ساعت هفت و نیم صبح، جیم وارد مترو شد. او که آن روز دیر از خواب بلند شده بود، نمی‌خواست وقت را تلف کند و از این دیر

پیمارستان

جمعه، 15 آبان 94
پشت در اتاق عمل منتظر دکتر بودم. چند ساعتی می‌گذشت و هنوز خبری نشده بود. از آن موقعی که مریم را به اتاق عمل برده بودند، افراد زیادی از پرسنل بیمارس

زامبی

سه‌شنبه، 12 آبان 94
در زمستان آن سال زامبی‌ها به شهر رسیده بودند. هر سمتی را که نگاه می‌کردی لکه‌های خون بود و جنازه‌هایی که تمام خونشان مکیده شده بود. اگر یک زامبی به

هیچ

یک‌شنبه، 03 آبان 94
هوا به شدت سرد بود. با اورکتی بلند و عینکی ته‌استکانی با شیشه غبار گرفته، دست‌هایش را از پشت به هم حلقه کرده بود و مدام در طول اتاق قدم می‌زد. فضای

گیک

جمعه، 01 آبان 94
ساعت 3 نیمه‌شب بود و بهراد و فرنوش در یک اتاق بدون پنجره در وسط جنگل گیر کرده بودند. بر روی در اتاق یک قفل رمزدار نصب شده بود و در داخل آن فقط یک م

خانم نصیری

پنج‌شنبه، 23 مهر 94
در یکی از عصرهای اوایل پاییز، داشتم به شخصی به نام هومن فکر می‌کردم. او در تخیل من زندگی می‌کرد و انسان بسیار از خودگذشته‌ای بود. حدود سی سال سن دا

من این‌کاره نیستم

سه‌شنبه، 21 مهر 94
ساعت هفت صبح بود و من در مترو نشسته بودم و داشتم به نوشتن فکر می‌کردم. موضوع فکرم درباره طراحی کاراکتر داستان‌ها بود. همینطور فکر می‌کردم و کتاب‌ها

گور پدرت ریاضی عزیز!

سه‌شنبه، 21 آبان 92
ساعت هفت عصر در میدان انقلاب بودم و حس عجیبی داشتم. آن روز ساعت آخر کارم را مرخصی گرفته بودم تا به امتحان دانشگاه برسم و بعد از اینکه از دانشگاه بی