1984

امیر مومنیان
پنج‌شنبه، 28 آبان 94
داستان
جرج فکر بار ویسکی

من صاحب یک بار (مشروب فروشی) کوچک در یکی از شهرهای کوچک آمریکا هستم. به جز شب‌های عید و مراسم‌های خاص که کمی اینجا شلوغ می‌شود، تعداد مشتری‌های دائم اینجا زیاد نیست و من همه آنها را می‌شناسم. آن روز، یکی از خلوت‌ترین روزهای اینجا بود. ساعت نه شب یک دوشنبه دلگیر بود و من در بار تنها نشسته بودم. حوصله‌ام داشت سر می‌رفت. هوای بیرون بارانی و به شدت سرد بود و همه مردم شهر هم در کنج خانه‌شان کز کرده بودند. جدولی برداشتم که خودم را با آن سرگرم کنم که ناگهان شخصی با عجله در بار را باز کرد و سکوت بار را شکست. آب داشت از سر و رویش می‌چکید و نفس‌نفس می‌زد. بدون اینکه چیزی بگوید، کلاه و بارانی خود را از تن درآورد و همانجا کنار در آویزان کرد و با یک خوش‌وبش سرد، جلو آمد و پشت پیش‌خوان نشست و سفارش ویسکی داد.

ادامه مطلب

مترو

امیر مومنیان
سه‌شنبه، 26 آبان 94
داستان
مترو ناکازاکی گوز

در یکی از روزهای گرم آن سال و در ساعت هفت و نیم صبح، جیم وارد مترو شد. او که آن روز دیر از خواب بلند شده بود، نمی‌خواست وقت را تلف کند و از این دیرتر به محل کارش برسد، پس کارهای غیرضروری مانند خوردن صبحانه و زدن مسواک و ریش‌هایش را به بعد موکول کرد. او چهره‌ای حق‌به‌جانب داشت و هیکلی درشت، از این جهت همیشه می‌‌توانست یک صندلی خالی برای نشستن گیر بی‌آورد؛ اما آن روز قطار شلوغ‌تر از همیشه بود و هر چه که بیشتر می‌گذشت شلوغ‌تر می‌شد. بوی تهوع‌آوری در مترو پیچیده بود.

ادامه مطلب

پیمارستان

امیر مومنیان
جمعه، 15 آبان 94
داستان
بیمارستان تخیل دکتر مریم

پشت در اتاق عمل منتظر دکتر بودم. چند ساعتی می‌گذشت و هنوز خبری نشده بود. از آن موقعی که مریم را به اتاق عمل برده بودند، افراد زیادی از پرسنل بیمارستان به اتاق عمل رفتند و از آنجا بیرون آمدند، ولی هیچکدام جوابی به من نمی‌دادند. شنیده بودم که عمل قلب خیلی ریسک زیادی دارد و اگر دکترها کم‌کاری کنند، احتمال زنده ماندن بیمار خیلی پایین می‌آید؛ به خاطر همین تمام تلاشم را کرده بودم تا مریم را به این بیمارستان خصوصی در بهترین قسمت شهر بیاورند تا کمی دلم آرام بگیرد. دکتر هنوز بیرون نیامده بود.

ادامه مطلب

زامبی

امیر مومنیان
سه‌شنبه، 12 آبان 94
داستان
زامبی مریم خون

در زمستان آن سال زامبی‌ها به شهر رسیده بودند. هر سمتی را که نگاه می‌کردی لکه‌های خون بود و جنازه‌هایی که تمام خونشان مکیده شده بود. اگر یک زامبی به سمت تو حمله‌ور می‌شد و کوچکترین تماسی با بدنت پیدا می‌کرد، یا آنقدر ضعیف بودی که در همان حالت می‌ماندی و او تمام خونت را می‌مکید و یا می‌توانستی فرار کنی؛ که در آن حالت تو هم یک زامبی می‌شدی. برای انسان ماندن، نباید به هیچ زامبی‌ای نزدیک می‌شدی؛ حتی اگر روزی آن زامبی بهترین دوستت بود.

ادامه مطلب

هیچ

امیر مومنیان
یک‌شنبه، 03 آبان 94
داستان
هیچ

هوا به شدت سرد بود. با اورکتی بلند و عینکی ته‌استکانی با شیشه غبار گرفته، دست‌هایش را از پشت به هم حلقه کرده بود و مدام در طول اتاق قدم می‌زد. فضای اتاق را مه گرفته بود و تا چندین متر آن‌طرف‌تر بوی سیگار به مشام می‌رسید. مدام داشت چیزهایی را با خودش تکرار می‌کرد و سرش را تکان می‌داد. اتاق کوچکش پر بود از دست‌نوشته‌های مچاله شده. او ناگهان ایستاد و نگاهی به شیشه شکسته قاب عکس زمان دانشگاه و مشت خونی خودش انداخت. انگار فکری به ذهنش رسیده بود. سیگارش را نصفه خاموش کرد و از آنجا خارج شد.

ادامه مطلب