بی‌آرتی

امیر مومنیان
دوشنبه، 04 دی 96
داستان
اتوبوس بی‌آرتی

توی اتوبوس بی‌آرتی روی صندلی منتظر نشسته بودم. همه صندلی‌های دیگه پر شده بودن و دیگه کم‌کم موقع رفتن اتوبوس بود. بیرون اتوبوس هم یه صف که منتظر اومدن اتوبوس بعدی بودن شکل گرفته بود. همون لحظه یه پیرمرد عصاش رو به در زد و بلند گفت یا الله. معمولا کسایی که عجله دارن حاضر به سرپا وایستادن توی اتوبوس سرصبح می‌شن، اما پیرمرد که به سختی از پله بالا اومده بود، به نظر نمی‌رسید که مقصدش جلسه نشست با مدیران بانک‌های مهم کشور درباره تصمیم‌گیری درباره بیت‌کوئین باشه.

ادامه مطلب

من

امیر مومنیان
شنبه، 14 مرداد 96
روزمره
فکر هیچ زندگی

یکی از مسائل عجیبی که برای من وجود داره، درک مسأله “من” هست. چی باعث شده که “من” بوجود بیام و این همه احساس و خاطرات برای من شکل بگیره؟ کل “من” فقط شامل همین اندام فیزیکی میشه؟ یا یه بخش فرازمینی به اسم روح توی شکل‌گیری “من” شده؟

ادامه مطلب

تتلو

امیر مومنیان
دوشنبه، 02 مرداد 96
روزمره
تتلو موسیقی

چند وقتیه که توی فضای مجازی و تو ماشین‌ها و بحث‌های خونوادگی، اسم و آهنگ‌های تتلو زیاد شنیده میشن. موضوع بحث‌ها معمولا علت معروفیت زیاد اونه و خیلی‌ها متشنج از اینکه چرا مردم واقعا به این مزخرفات گوش می‌دن؟ (پ.ن: کاش می‌نوشتم امیر حسن مقصدلو که حس نزدیک بودن به مافیا و باورپذیری به مخاطب القا کنم)

ادامه مطلب

گوجه‌سبز یا آلوچه؟

امیر مومنیان
چهارشنبه، 10 خرداد 96
روزمره
گوجه‌سبز آلوچه

در طول تاریخ، همواره بشر سعی داشته تا دانسته‌های خود را بهبود ببخشد. دانشمندان همیشه یافته‌های خود را به عنوان نظریه اعلام می‌کنند و پس از بحث و جدل بین سایر اندیشمندان، معمولا به یک ثابت علمی دست پیدا می‌کنند. این ثابت علمی همیشه تا زمان پیدا شدن یک نظریه مخالف جدید، بین دانشمندان پذیرفته باقی می‌ماند. یکی از این مسائل پر تنش، نظریه تکامل بود. از پیامبران الهی گرفته تا محققان زیست‌شناسی و زمین‌شناسی همواره در بهبود این نظریه شرکت داشته‌اند. عده موافق آن، عده مخالف آن و عده‌ای هم سعی در روشن‌کردن بخش‌های نامعلوم آن داشته‌اند. اما در نهایت این داروین بود که نمونه نسبتا کاملی از آن ارائه داد و تقریبا همه آنها بر سر آن به تفاهم رسیدند و آن را به عنوان یک ثابت علمی پذیرفتند.

ادامه مطلب

خب؟

امیر مومنیان
شنبه، 23 اردیبهشت 96
داستان
هدف زندگی هیچ خودخواه

در کافه نشسته بود و داشت فنجان چای را در دستش می‌گرداند. اوایل ماه تیر بود و گرمای هوا نسبت به بهار خیلی بیشتر شده بود و به همین خاطر، تحملش سخت‌تر از حالت عادی بود. به جز او و دو نفر دیگر که مشغول بگو بخند بودند، کسی در آن کافه نبود. در آن کافه گرم، فقط یک پنکه سقفی وجود داشت که به کندی در حال چرخیدن بود. با پره‌های رنگ و رو رفته‌اش نه تنها شرایط را تغییر نمی‌داد، بلکه صدایش برای کسی که قصد تمرکز داشت بیشتر اعصاب‌خردکن بود. صدای ضعیف آهنگی ملایم با خرخر فراوان از بلندگوهای کافه به گوش می‌رسید. او همچنان به فنجانش خیره شده بود. نه توجهی به گرما داشت و نه به صداها عکس‌العمل نشان می‌داد.

ادامه مطلب