وب‌اپلیکیشن

امیر مومنیان
سه‌شنبه، 17 اسفند 95
داستان
گیک وب سالار سیامک

دستم رو زیر چونم گذاشته بودم و با چشم‌هایی که به زور باز نگهشون داشته بودم، به کنسول برازر خیره شده بودم. ایونت‌ها همه به درستی از سرور به من می‌رسید، اما این سرویس‌ورکر برازر انگار درست کار نمی‌کرد. بعضی ایونت‌ها رو لایی می‌کشید و هیچ اتفاقی توی کلاینت رخ نمی‌داد. ایونت‌ها مهم بودن. حتی یک ایونت هم سمت کلاینت نباید از دست می‌رفت. زمان به ما اجازه نمی‌داد که منتظر آپدیت بعدی برازر باشیم که این مشکل مسخره رو حل کنه. پروژه رو باید فردا تحویل می‌دادیم. داشتم به روز اولی که این پروژه رو قبول کرده بودیم فکر می‌کردم. من و سالار و سیامک، توی جلسه‌ای که با شهرداری تهران داشتیم قبول کرده بودیم که این پروژه رو با تکنولوژی node برای سمت سرور و وب‌اپلیکیشن برای سمت کلاینت انجام بدیم. وب‌اپلیکیشن پیشنهاد من بود. سالار و سیامک هر دو تردید داشتند، اما من اصرار کردم و هر جور شده راضی‌شون کردم. ته دلم به قدرت روزافزون تکنولوژی‌های جدید سمت وب باور داشتم. سالار قبل از اینکه رضایت خودش رو اعلام کنه، بهم گفت:

ادامه مطلب

خواب

امیر مومنیان
دوشنبه، 27 اردیبهشت 95
داستان
خواب مریم گیج

با یه کتاب قطور چند بار زد روی شونم. انقدر خوابم می‌اومد که اصلا توجهی بهش نکردم و ژاکتم رو کشیدم تا روی سرم، ولی دست‌بردار نبود. دوباره و این بار محکم‌تر زد روی شونم و کنترلم رو از دست دادم. با عصبانیت سرم رو بلند کردم و نگاهش کردم. یه مرد حدودا پنجاه ساله بود که با اخم داشت نگاهم می‌کرد. بهم گفت اگه نمی‌خوای کتاب بخونی باید فلنگ رو ببندی. سرم داشت سوت می‌کشید و خواب انقدر بهم فشار آورده بود که متوجه موقعیتم نشده بودم. من توی یه کتاب‌خونه بودم. من چرا اونجا بودم؟ به اطرافم نگاه کردم و دیدم چند نفری که اونجا بودن همه دارن به من نگاه می‌کنن. همه چیز عجیب بود. من هیچ کدوم از آدم‌های توی اون کتاب‌خونه رو نمی‌شناختم. اون مرد این دفعه محکم‌تر از دفعه قبل زد روی شونم و بهم گفت که باید سریع اونجا رو ترک کنم. مثل یه آدمی که اختیارش دست خودش نیست، بلند شدم و به سمت در رفتم. من چرا اونجا بودم؟ اونجا کجا بود؟ همه چیز به طرز عجیبی برام مبهم بود و نمی‌تونستم بفهمم چه اتفاقی افتاده. نزدیک در بودم که دوباره صدام زد و گفت هی! وسایلت رو یادت رفت ببری! برگشتم و دیدم توی دستش یه کوله‌پشتی چرمی به سمت من گرفته. رفتم نزدیک‌تر و بهش نگاه کردم. یه کوله‌پشتی چرمی که پشتش یه استیکر اسم امیر چسبونده شده بود. اسم منم امیر بود. کیف رو به من داد و دوباره گفت حالا می‌تونی گورت رو گم کنی.

ادامه مطلب

ژن خودخواه

امیر مومنیان
سه‌شنبه، 11 اسفند 94
داستان
ژن خودخواه باکتری

چند سال پیش در یکی از روستاهای بابل، نگاه مردی به کتاب روی میزش خیره مانده بود. تازه مدرکش را گرفته بود و برای شروع، در یک درمانگاه شبانه‌روزی کار می‌کرد. ساعت حدود یک بامداد بود و تنهاترین صدایی که سکوت آن شب زمستانی را به هم میزد، صدای ضعیف خروپف نگهبان بود که از طبقه پایین به گوش می‌رسید. خیلی خسته بود و به نظر نمی‌رسید به این زودی، کسی مزاحم دکتر شود. اما فکر لعنتی به او اجازه استراحت نمی‌داد. انگار از چیزی ناراضی بود. بعد از دقایق طولانی نگاه به کتاب، به خودش آمد و برای رهایی از فکر، با سیگاری روشن به داخل تراس رفت.

ادامه مطلب

آخر هفته

امیر مومنیان
چهارشنبه، 23 دی 94
داستان
آخر هفته کامبیز شرکت

در سه‌شنبه آخر ماه شهریور سال 1389، در حالی که جواب آزمایش خونم را در دستم گرفته بودم داشتم با دکتر جر و بحث می‌کردم. دکترم از نتیجه آزمایش تشخیص داده بود که من دیابت دارم و به خاطرش باید از این به بعد انسولین تزریق کنم و برای مدتی هم در بیمارستان بستری باشم، اما من می‌گفتم که جواب آزمایش اشتباه است. دکتر مدام داشت تکرار می‌کرد که دیابت بیماری خطرناکی است و اگر این کار را نکنم و مقدار انسولین من مشخص نشود، ممکن است اتفاق‌های ناگواری برای من بیافتد، اما این برای من قابل قبول نبود. من مطمئن بودم که من هیچ مشکلی ندارم و جواب آزمایش اشتباه است. دکتر این را قبول نمی‌کرد. اصلا ایده چک‌آپ همه کارمندان توسط شرکت از همان اول هم مسخره بود. حیف که مجبور به انجام این آزمایش بودم و این جزو قوانین بخش جدیدمان در شرکت بود. دکتر می‌گفت دیابت بیماری بسیار خطرناکی است، و اگر کنترل نشود، ممکن است باعث مرگ بشود، اما این‌ها ذره‌ای روی من اثر نداشت و فقط اعصاب من را به هم می‌ریخت. در بین توضیحات او راجع به خطرات دیابت با صدایی بلندتر گفتم: «بس کن دکتر! من سالمم! من نیازی به تو ندارم!» و این حرفم دکتر را ساکت کرد. دکتر داشت مستقیم در چشم‌های من نگاه می‌کرد و برای چند لحظه جفتمان هیچ حرفی نزدیم. دکتر عینکش را از روی چشمش برداشت و با صدایی آرام گفت: «بهتر بود خودت همکاری کنی.» که درست منظورش را متوجه نشدم. هنوز اعصابم خرد بود. بدون خداحافظی کیف و دفترچه بیمه‌ام را برداشتم و از اتاق خارج شدم و مستقیم به سمت در خروج بیمارستان حرکت کردم. در حیاط بیمارستان، پاکت سیگارم را از جیبم برداشتم و یک نخ از آن را بیرون آوردم و گوشه لبم گذاشتم و آن را آتش زدم. از اینکه با دکتر بد صحبت کرده بودم، احساس گناه می‌کردم، اما ظاهرا چاره‌ای جز این کار نداشتم.

ادامه مطلب

احمق خودخواه

امیر مومنیان
یک‌شنبه، 01 آذر 94
داستان
خودخواه بهشت فکر

ساختمان ده طبقه ما آتش گرفته بود. طبقه اول به خاطر بازی‌گوشی نگار، دختربچه خردسالی که در خانه مانده بود و شیر گاز را باز گذاشته بود، آتش گرفته بود. شعله‌های آتش به قدری زیاد بود که کل راهروها را دود گرفته بود و آتش داشت به بالا سرایت می‌کرد. نگار در خانه گیر افتاده بود. صدای جیغ و داد همسایه‌ها از همه جا شنیده می‌شد و همه‌شان داشتند به سمت در خروجی هجوم می‌بردند. کسی به فکر وسایل خانه‌اش یا فایل‌های روی لپتاپش یا چیزهایی از این قبیل نبود، در این شرایط فقط نجات جان بود که ارزش داشت. همه فقط داشتند می‌دویدند، حتی پیرزن‌ها. کسی به فکر نگار نبود.

ادامه مطلب